روزهای جوجو

سلام جوجوی عزیزم قند عسلم دلم برات تنگ شده
میخوام برات تعریف کنم این هفته چی شد
مامانی برات بگه که چهارنشبه هفته پیش صبح که از خواب پا شدم گلوم میسوخت اولش فکر کردم شاید گلوم خشک شده بعدش با خودم گفتم وقتی خواستم دست و صورتمو بشورم آب نمک غرغره میکنم که اگه سرما خورده باشم بدتر نشه ولی متاسفانه یادم رفت
وقتی اومدم اداره صبحونه با همکارام سیب زمینی سرخ شده خوردیم که متاسفانه گلو دردم رو یادم انداخت طوری که ظهر رفتم خونه صدام گرفته بود عصرش خاله لیلی و دایی مجتبی اومدن دنبالمون رفتیم خونه مامانم اینا اونجا که صدرا و عسل و مامان صدرا و مامان خودم سرما خورده بودن منم یادم افتاد و رفتم آب نمک غرغره کردم مامانم هم یه پیاز رو چند تیکه کرد دور جات گذاشت که خدایی نکرده سرمانخوری و برات اسپند دود کرد اونشب خوب بود ولی از روز بعد سرفه من شروع شد شب که شد دایی مهدی با بچه های هیئت اومدن خونه و مراسم دعای توسل برگزار کردند و ما هم رفتیم تو اتاق صدای مراسم میومد خیلی قشنگ بود تو هم آروم خوابیده بودی و اصلا صدا اذیتت نمی کرد
جمعه که شد بابایی اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان بابایی اونجا سرماخوردگیم داشت بیشتر خودشو نشون میداد شنبه که رفتم سرکار خیلی سرفه میکردم بعد از ظهرش رفتم خونه غروب خیلی حالم بد بود ![]()
با بابایی رفتیم دکتر و برام استراحت پزشکی نوشت و یکشنبه سر کار نرفتم دیدم ای وای شما هم سرما خوردی مامان بابایی حسابی مراقبت بود یکمی تب داشتی واسه همینم دستمال خیس رئ پیشونیت گذاشتم و پاهاتو شستم که خدایی نکرده تبت بالا نره
مرتب چک میکردم تب نداشته باشی آخه خیلی می ترسیدم با مامان بابایی بردیمت پیش دکتر مروارید که مطبش خیلی هم شلوغ بود و تقریبا بیشتر مردم بچه هاشونو میبرن پیش دکتر مروارید و میگن دستش برا بچه ها شفاست
آقای دکتر کلی ازت خوشش اومد وزنت شده بود 4 کیلو و 300 گرم خدا رو شکر و گفتش سرماخوردگیت خفیفه و جای نگرانی نیستش چند تا هم دارو تجویز کرد راستی مامانی صورتت هم جوشهای ریز زیادی درآورده بود یه کرم هم برا صورتت داد که پوست خوشگلت خوب ببشه و خدا رو شکر قبل از من حالت بهتر شد تا دیروز صبح ساعت 6 و 40 دقیقه بابایی منو بیدار کرد که دیرت نشه منم قرار بود 1 ساعت با تاخیر برم به بابایی گفتم امروز دیر میرم دوباره خوابیدم که ساعت 7:02 دقیقه احساس میکردم تو گهوارم و کسی داره تکونم میده اولش فکر کردم بابایی بیدارم میکنه ولی وقتی چشمو باز کردم دیدم بابایی اونور نشسته و گفتش زلزلست مامان بابایی داشت ذکر میگفت بخاطر زلزله حسابی خواب از سرمون پرید بابایی محکم تو رو بغل کرد خدایی نکرده اتفاقی نیافته و منم سر جام خشکم زده بود خدا رو شکر چیزی نشد اداره که اومدم شنیدم بعضی از روستاها خسارت زیادی دیدن ولی خدا رو شکر خسارت جانی نداشته آخه همه از از قبل خبر داشتن و شب رو بیرون خوابیده بودن
تا ظهر سه چهار مرتبه زلزله اومد من خیلی نگران تو و بابایی بودم خدا رو شکر هیچ اتفاقی نیافتاد البته شهر ما به خاطر جنگ همه ساختموناش نو سازن و محکم و خدا رو شکر جای نگرانی نداره
دیشب اخبار میگفت تا 4 روز پس لرزها ادامه دارن ولی خدا رو شکر تا الان اتفاق خاصی نیافتاده ایشاله از این به بعدش هم نمیافته![]()
اینم عکسهای خوشگلت
قربون مدلهای خوابیدنت بشم من که دلم ضعف میره برا مدل خوابیدنات



اینم مدل گریت الهی من فدات بشم وقتی میخندی نمیزاری ازت عکس بگیرم تا گوشیمو دستم میگیرم تندی قیافتو عوض میکنی

اینجا هم که من پشت سرت نشسته بودم اینقدر خوشگل روتو برگردونده بودی منو نگاه میکردی دلم نیومد ازت عکس نگیرم





روزهای جوجو 




